رفتیم اصفهان و اومدیم و گذشت. خوب هم گذشت همه چی عالی بود. تا زمانی که نقاب ها هستن اکثر چیزا خوب میگذره و یا اگه هوب هم نگذره معمولی میگذره. در واقع ما از وقتی به دنیا میایم، دنیا به ما یه نقاب نامرئی هدیه میده که به فنا نریم تو این دنیا. وگرنه که اگه آدما نقاب هاشونو بردارن و براساس نقش و نقابشون رفتار نکنن زنجیره ی تنفر شکل میگیره و همدیگه رو نابود میکنن. حتی فرزند پدر و مادرو و بالعکس. خلاصه اینکه باید سفت نقاب هامونو بچسبیم بخصوص ابن نقاب لبخند الکیه رو که چون زیاد استفاده میشه و استهلاکش هم بالاست گاهی کار نمیکنه. بگذریم از این چرت و پرتها. داشتم سالاد میخوردم دیدم این ژامبونِ تو سالاد که خیلی هم مضر برای سلامتی، چقدر طعم زندگی میده، چه بویی داره چه خوشمزه ست. بعد با خودم فکر کردم الان که من اینجا نشستم و دارم سالاد میخورم و از ژامبونِ تخ....یش لذت میبرم شاید تو دنیای موازی(که خودم باوری بهش ندارم) دارم آرزوی الانمو زندگی میکنم و اونجا یه نوازنده ی حرفه ای هستم و الان دارم یه موسیقی زیبا مینوازم. اما از کجا معلوم شایدم تو دنیای موازی در حالی که از گرسنگی استخونام بیرون زده، کاسه دستم گرفتم و منتظر کمکهای سازمان ملل نشستم.
برچسب:
نویسنده: نرگس کمالی
تاريخ: شنبه
16 تير
1403 ساعت: 19:29