خرید بک لینک

دلم یه هوای ابری حسابی میخواد. یه جوریکه ابرها محکم و تیره به هم بچسبن هوای ابری حالمو خوب میکنه

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:29

رفتیم اصفهان و اومدیم و گذشت. خوب هم گذشت همه چی عالی بود. تا زمانی که نقاب ها هستن اکثر چیزا خوب میگذره و یا اگه هوب هم نگذره معمولی میگذره. در واقع ما از وقتی به دنیا میایم، دنیا به ما یه نقاب نامرئی هدیه میده که به فنا نریم تو این دنیا. وگرنه که اگه آدما نقاب هاشونو بردارن و براساس نقش و نقابشون رفتار نکنن زنجیره ی تنفر شکل میگیره و همدیگه رو نابود میکنن. حتی فرزند پدر و مادرو و بالعکس. خلاصه اینکه باید سفت نقاب هامونو بچسبیم بخصوص ابن نقاب لبخند الکیه رو که چون زیاد استفاده میشه و استهلاکش هم بالاست گاهی کار نمیکنه. بگذریم از این چرت و پرتها. داشتم سالاد میخوردم دیدم این ژامبونِ تو سالاد که خیلی هم مضر برای سلامتی، چقدر طعم زندگی میده، چه بویی داره چه خوشمزه ست. بعد با خودم فکر کردم الان که من اینجا نشستم و دارم سالاد میخورم و از ژامبونِ تخ....یش لذت میبرم شاید تو دنیای موازی(که خودم باوری بهش ندارم) دارم آرزوی الانمو زندگی میکنم و اونجا یه نوازنده ی حرفه ای هستم و الان دارم یه موسیقی زیبا مینوازم. اما از کجا معلوم شایدم تو دنیای موازی در حالی که از گرسنگی استخونام بیرون زده، کاسه دستم گرفتم و منتظر کمکهای سازمان ملل نشستم.

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:29

پنجشنبه رفتیم با مسترلپ پلی استیشن خریدیم. از دوره ی آشنایی جز اهدافمون بود که بخریم و داشته باشیم. اما میخوام حسی که موقع خرید بهم دست دادو بهتون بگم. تو مغازه وقتی فروشنده کارتونو باز کرد و کشیدش بیرون عین یه بچه از ذوق و اشتیاق لبریز شدم. چون اشتیاق من به داشتن ps هنوز از بین نرفته و داشتنش منو سرشار از شادی کرد. اما به هرحال با درون نمیشه جنگید و گاهی یه چیزی توی درونت انقدر یهو اتفاق میفته که فرصت کنترلشو نداری. درون من اون لحظه همزمان با اشتیاق سرشاری که فوران کرد یه غم عجیبِ ته کشیده هم بالا اومد، انگار یه سنگو بندازی تو یه باتلاق ترک شده و یه لحظه بوش به مشامت بخوره و اذیتت کنه. این باتلاق که اون لحظه کانال زد به شادی من همون روزای نوجوونیم بود که فامیل بابام که خیلی ثروتمند بودن میومدن خونمون و پلی استیشنشونو با خودشون میاوردن و حتی تلویزیونشونو (چون تلویزیون ما کوچیک بود) و مینشستن تو خونه ما با شور و اشتیاق زیاد بازی میکردن و ما هیچ و ما فقط نگاه. آه و حسرت اونروزا که فکر نمیکردم حتی وجود داشته باشه مثل یه غم ته کشیده که با کفگیر همش بزنن یهو بوش و حسش توی مغزم پیچید. آره به نظر من احساسات بود دارن، مثلا این یکی بوی تعفن میداد، صحنه ی بازی اونا در حالی که صدای خنده و شادیشون همه جارو پر کرده بود با یه عالمه خوراکی و تنقلات که میخریدن و تو خونه ی ما میخوردن و به ما تعارف هم نمیزدن. عجیب اینکه اصرار داشتن مدام بیان خونه ی ما، خب شما که میخواستید بازی کنید بشینید خونه ی خودتون. اما از این یه لحظه ای که اون روزها جلوی چشمم اومد بگذریم حتی اینم باعث نشد که اشتیاق و خوشحالی من در قبال خرید ps کم بشه. هنوز هم پر از خوشحالی و ذوقم براش. کاش همه چیزها مثل این بود برا

برچسب: نویسنده: نرگس کمالی تاريخ: شنبه 16 تير 1403 ساعت: 19:29

صفحه بندی